دیروز سیگار رو امتحان کردم، دیدن ولاگ های میچل چوی، دیدن
دختران گیلمور و حتی اوتمیل درست کردم آما نشد، غم بزرگ از بین
نرفت و حتی تبدیل نشد به غم های کوچیکتر! بعدش نوشتن تو اینجا
رو امتحان کردم و باز هم نشد و اصلش شاید همین باشه دیگه
نمیتونم بنویسم یا بخونم یا حتی تعریف کنم مغزم یه کلاف نخه
شلم شورباس و حتی شاید اینم نمیدونم که مغزم چشه...از نوشتن
فرار میکنم از دفتر مخمل بنفشی که برای خودم خریدم تا توش
بنویسم به خودم احساس گناه و شرم میدم که چی میخوای توش
بنویسی؟ تکرار مکررات؟ حتی یه روز که دفتر رو باز کردم مغزم جز
خسته ام چیزی یادش نمیومد و یه آن خواستم تا صفحه رو پر کنم از
خسته ام مثل اون کار فریکی که نویسنده برای معشوقش طاهره
کرده بود:)
امروز دیدم یکی از بچه های دست و پاچلفتیمون رفته ایتالیا یا
حداقل اینطوری نوشته و انگار بهم ولتاژ برق وصل کرده بودن و تو
اون لحظه سرچ های من چی بودن؟ سود وام مسکن در آمریکا، چقدر
میتونیم وام رو عقب بندازیم یا ندیم؟ رفته بودم تماسم تو واتسآپ با
آغ بابا رو میدا کرده بودم که ببینم کی پروسه طلاقشون شروع شده
بوده تا حساب کتاب کنم چون یا واقعا یه جا میلنگه یا من نمیتونم
قبول کنم که بابام ازون خونه فقط 98k صاحب شده...پس المونی
چی میشه؟(نفقه ای که محبوبه قرار بود بهش بده...) یه ور مغزم
میگه ینی اینا سر 98k انقد خودشونو آزار دادن؟ شایدم 196k
باشه...
ناامیدانه دلم میخواد بابام دروغ گفته باشه دلم میخواد اینجا نمونه
برگرده اونجا یه خونه بخره اصلا این روزا اینو هی تکرار میکنم که
اگر میرفت اونجا خونه میخرید من میرفتم پیشش بجای 5 روز در
هفته 3 روز کار میکردم گواهیناممو میگرفتم زبانمو قوی تر میکردم و
بعدش تصمیم میگرفتم میخوام برم دانشگاه یا هرچیز دیگه اینو
مکرر تکرار میکنم و مامان میگه حالا که نشده، حالا که نمیدونیم
خانوم "ز" میگفت این یه رویای خوشاینده فقط همین!
و من؟
توان خوندن، حرکت کردن و هرچیزی رو ندارم...
بعد دانشگاه هیچ دوره ای نرفتم شاید یه ساله هیچ چیزی نکشیدم و
حس میکنم رو به زوالم دلم میخواد یا من تموم بشم یا این وضع
مزخرف مسخره...
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی