نمیدونم چرا وبلاگم تو فهرست وبلاگها نشون داده نمیشه اما
خب من همچنان مینویسم چون چاره ای جز اینجا ندارم:)
درحالیکه نمیدونستم چندمین سیگاررو میکشم و آهنگ گوش
میدادم تو دلم گفتم خدایا/کائنات اگه هستی یک نیشانه به من
نیشان بده مث همون موقع که اون گوربه هه موقعی که گریه
میکردم اومد کنارم:")
و گس وات بچه ها جون؟ هندزفریم صدا داد که شارژش داره
تموم میشه و هم زمان به این نتجیه رسیدم اگر نیشانه ای باشه
که هست اون سعی و تلاش کائناته برای به فاک دادن من از هر
وجهی فلذا به آهنگم گوش دادم و پوزخند زدم و خب چون
همینه که هست هیچکاری نکردم=)
پ ن: مثلا دو روز پیش داشتم فکر میکردم کاش با خانم ز
ارتباط نمیگرفتم که حالا ببینم داره برنامه ریزی میکنه که بره و
خب میره چون اون من نیست و کاش با خانم ه فقط دوست
بودم چون اون یکم لورزه مث خودم و گس وات دوباره بچه ها
جون؟ دیروز گفت کارشناسی ارشد ثبت نام کرده وباباشم رزومه
اش رو فرستاده واسه یه جا و نه موضوع کارشناسی ارش
نیست آی دونت گیو عه فاک واقعا ولی موضوع یک زندگی
طبیعی و معمولیه که من از وقتی خودم رو شناختم نبوده و
گویا نمیخواد هم که بیاد باز هم هیچکار نمیشه کرد جز اینکه
خیره شد به یک نقطه...
پیشاپیش سسشعرهای زرد برام ننویسید(اگر البته وبلاگو تو
فهرست وبلاگها میبینید!)
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی