دیشب وسط سریال دیدن خوابم گرفت که چقدرم خوب چون
خوابیدم و چقدر بد چون ساعت ۶ صبح پاشدم و تو تنهاییم
دوباره فکرهام به سمتم هجوم اوردن دو سه شب پیش(دقیقا
یادم نیست چه شبی) با مامان تا ساعت ۵ صبح بیدار موندم و
هی فرت و فرت سیگار کشیدم و صحبت کردم؛ بزارید اینجا هم
بگم به مامان گفتم از وقتی بابا برگشته ایران که حدودا یه هفته
میشه حس میکنم دیگه نمیتونم نفس بکشم انگار با اومدنش در
جعبه ی بدبختی های گذشته ام باز شده و مخلوط شده با درد
های الانم!!
بعدا به طور اتفاقی برای اینکه نشون بدم که بار اولی که رفته
بودم پیش بابام و زن بابام بابام لکنت نداشت رفتم سراغ ویس
هایی که از حرفامون یواشکی ضبط کردم و دیدم نه من اشتباه
میکردم و مامان درست میگفته و همون موقع اش شاید
بیماریش شروع شده بوده و خودش نفهمیده؟!
اما قسمت بد ماجرا این بود که علاوه بر اون ویس نشستیم به
حرفام با محبوبه(عن بابای سابقم) گوش کردیم و هی حرص
خوردیم وسطاش لرزم گرفته بود و مامانم عصبانی شده بود و
حتی گریه اش گرفته بود و میگفت که دلم میخواد با بابات
صحبت کنم که بفهمه چه بلایی سرت اورده و بهش گفتم تو با
این ویس حالت خراب شد من این ویسارو زندگی کردم کنار این
دو تا دیوونه ای که اجازه ندادن پیشرفت کنم و امریکا بمونم...
دلم برای خودم سوخت چون حرفام بزرگتر از سنم بود و چون
تو همون ویسم میشد دید که چقدررر دارم دست و پا میزنم...
کاش بار دوم نمیرفتم پیش بابا برای اون عمل مسخره اش که
اونقدرام تاثیری روی بیماریش نداشت ولی منو برای بار دوم
داغون کرد برای بار دوم رفتم جایی که همه آرزوشونه، رفتم دم
چشمه آبو دیدم و اما تشنه دوباره برگشتم!
عن بابای سابقم تو ویسا میگفت من جلوی پیشرفت کسی رو
نمیگرم اما نمیشه تو تو این خونه باشی! بعدها قبل طلاقشون
یادمه با بابا که صحبت کردم گفت محبوبه دلش نمیخواد تو کلا
اینجا باشی و من فکر کردم چی؟!چرا؟ جای کیرو تنگ میکنم
آخه؟!
بار دوم چون طلاقشون بود وقتی بابا میخواست برم گردونه
ایران یه جورایی وانمود کرد که رفتم پیش عموم و فکر میکنید
چی شد؟ محبوبه با عموم صحبت کرده بود که پریسا به همه
گفته که رفتی تو خونشون میز ناهارخوری رو شکستی و داد و
فریاد کردی و ازت میترسه...لابد با این امید که عموم کتکم
میزنه یا از خونش بیرونم میکنه اما ای دل غافل که من ایران
بودم:") البته که عموم زنگ زد رید بهم اما خب!!!
این روزا همش میگم چی میشه؟ ینی تا اینجا بود؟ از بچگی تو
گوشم بخونن که تو میتونی بری اما من نرم اول مهتاب بره
ایتالیا و حالام دوستم بخواد بره؟!
برام روضه نخونید چون رفتن پول میخواد همون تیکت کوفتی
۴۰ میلیون پولشه چه برسه به زندگی کردن اونجا، باید یه آشنا
داشته باشی که کمکت کنه...
وسط یه سیاهچاله ام و از بابا متنفرم قبلنا نمیدونستم چه
حسی بهش دارم و الان اطمینان دارم ازش متنفرم...نمیدونم با
اون چس مثقال پولی که براش مونده چکار میخواد بکنه اما
اون پول حق منه حتی خیلی کمتر از حق منه و خسته ام از
جنگیدن خسته ام، از بدشانسی خسته ام از کل این زندگی
تخمی خسته ام و میدونم اخیرا همه نوشته هام توشون
خستگی هست اما چیکار کنم؟! فکر میکنید من دوست دارم؟!
خیرر...
پ ن: باورتون میشه که من هنوز نمیدونم بابام چه مرگشه؟! تنها
چیزی که میدونم اینه که بیماریش شبیه پارکینسونه، لکنت داره
و هم زمان انگار آلزایمرم داره...
اون سری که رفتم پیشش گفتم با آیفون در خونه رو بزنه و گفت
تو اتاق من آیفون نیست:") تو اون سرما از شدت عصبانیت
نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم گفتم تو پذیراییه خب و بازم
نتونست در رو بزنه و گفت میام پایین در رو باز میکنم...این آدم
چجوری قراره زندگی کنه؟! منی که هیچی زندگی نکردم باید تر
و خشکش کنم؟!
تازه تو گوشیش دیدم به یکی پیام داده که یور فوتو ایز س*سی
آخه مرد تو جای آیفون خونه رو بلد نیستی بعد چجور میتونی
دم و دستگاه مربوطه ات رو پیدا کنی؟!
بار دوم که رفته بودم پیشش آمریکا یادمه گوشیشو گم کرده
بود و فکر میکنید کجا پیداش کردیم؟ تو یخچال=) اما باز هم
این ها نمیتونه یه مرد ایرانی رو از پا بندازه و محکم و استوار
برای یکی پیام میفرسته و ازش تعریف میکنه...
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی