خوابیده بودم یهو پریدم و فهمیدم برق رفته...
به عنوان کسیکه در خاورمیانه زندگی میکنه این عجیبه ولی عجیب
نیست!
بعد یه آن یادم اومد یه سال پیش یا دو سال پیش یه روز برقمون از
وسطای ظهر تا ساعت دوازده شب رفته بود:)
واقعا تجاربی که از درمان، برق، واکسن، دارو، پول و بی پولی داریم
به شرایط آخرالزمانی میخوره ینی یه 1 که اینارو تجربه کرده تو
شرایط آخرالزمانی فقط لبخند میزنه و میگه easy بابا easy چون
قبلا تک تک شرایطشو تجربه کرده!
قورباغه های پخته شده ای هستیم که با وجود پخته شدن پوستمون
ادامه میدیم:)
یادمه خونه بابا تو بلاد کفر یه بار ساعت دوازده شب برقا رفت و من
حس کردم قطعا یه قاتل سریالی آمریکایی برقامونو قطع کرده و الان
یقینا از پنجره ای دری میاد تو هممونو میکشه=) بدیو بدیو رفتم به
بابام که خواب بود گفتم اما به دقیقه نکشید وصل شد برق!(اون
موقع نمیدونستم تو شهری بودم که آقای تد باندی قتل های زنجیره
ایشو انجام میداده! بختم!)
پ ن:
خوابم پرید و تک سیگار باقی مونده دیشبم رو که نکشیده بودم و
بابتش خوشحال بودم رو کشیدم!:))))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی