برای من فال گرفتن یه جور تفریحه، هربارم که پیش کسی فال
میگیرم مامانم میگه یه رایان نامی بود ارمنی فال میگرفت اصلا
چشمات از حدقه میزد بیرون حیف که نمیدونم کجاست:))
حالا الان رایان کجاست؟یحتمل مادربزرگی شده واسه خودش و
واسه نوه هاش قصه تعریف میکنه(اندر باب قصه گو بودن فالگیرها!)
حالا این سری این فالگیره که چهار ماه منو معطل خودش کرده بود اد
نه گذاشت نه برداشت که اره عزیزم سمت راست تخمدونت یه دردی
داری احتمالا یه کیستی فیبرومی چیزی داری و خب داشتم:)) یه دو
سه تا چیز دیگه ام گفت که درست بود اما دریغ از آینده!
خیلی ام مسر معتقد بود هاله ام رنگ بادمجونه که من تو دلم گفتم
اوه کول آی لایک دت بعد گفت ولی این خیلی بده حالا بیا واست
چاکراهات رِ پاکسازی کنم که بیلاخ گویان(البته در دل) و خندان گفتم
فقیرم و ندارم بکش از من بیرون!
و درسته انسان برای تفریح هزینه میکنه ولی همین امروز چروکی
زیر چشمم دیدم که به خودم لرزیدم و بعد این واقعه جیزز گویان با
خودم گفتم این پولارا میدم کرم چشم کلینیک و شوینده 1
میخرم و با آهنگ:
Baby you're really hurting me
1 پوستی انجام میدم و هم چاکراهام باز میشه هم احساس داف
قدر شدن خواهم کرد...
حالا که تا اینجا آمده ایم: دوتا مام میچام، یه بالم لب لانیژ، اسپری
موی رولون(تا اینجا اینهارو واسه بک آپ میخوام!!)، یک ماسکارا
قهوه ای، یه دونه ازآن سایه برق برقیا که در نور تغیر رنگ میدن چون
کلاغم و شاین دوست دارم هم میخوام! شاید بگید بجای اینها برو
پیش روانکاو که عزیزانم کار ما ازین حرف ها گذشته!
پ ن:
بعد فال خیلی خوشحال و خندون دلم خواست حداقل با هاله
بادمجونی زیبام یک دستی هم در دارک مجیک داشتم که خب نمیشه
گویا:))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی