خرید بک لینک

داییم اکثر وقتا میره رو مخ چون نمیتونه جلو زبونشو بگیره و از

اذیت کردن لذت میبره! مرد قدیمیه و خیلی از افکار و رفتاراشوقبول

ندارم؛ انقدر که منم یه بار باهاش دعوام شد!
اما تا جاییکه یادم میاد نقش پررنگی تو زندگیم داشته:

دایی منو میبری مقوا بخرم؟منو از دانشگاه میاری چون شبهمیترسم؟

میشه کولرمونو درست کنی؟ و جوابش همیشه مثبت بوده! غیر از

اون میتونستم خودمو براش لوس کنم، براش چرت و پرت بگم و پا

به پام بخنده و ادامه بده همه این ها کاراییه که بابام برام نکرده...

امروز خونه پسرداییم بودم که به شدت خودخواهه و هرچیزی که

میخواد باید آماده بشه وگرنه خونواده اش رو به شدت اذیت میکنه!!

منو و مامانم و داییم و دخترداییم که تازه دو روزه از ایتالیا اومده

رفته بودیم تو خونه اجاره ایش که وسایلشو جمع کنیم واسه اسباب

کشی؛ کیا کار میکردن؟من، مامانم، دختر داییم، کی کار نمیکرد؟؟

پسرداییم...
و داشت چکار میکرد؟لکه سوختگی قلیون رو از فرش پاک میکرد که

تازه همونم نبود، سوختگی رو مبلشم بود و دو تا فرش دیگه اش...

ازونطرف همش سر باباش داد میزد و فحش میداد جلوی ما...

آخر آخرش موقع برگشت تو ماشین بهش گفتم آروم تر برو چشای

بابات نمیبینه بزار پشت ما بیاد..جواب؟به من چه!

توی راهم میگفت این فراموشی گرفته و نفهم شده بعد کرونا و شبیه

بابای تو شده:)

میدونید طاقت نیوردم گفتم: حداقل مث آغ بابای من نبوده که بزاره

شمارو بره با یه زن دیگه و پولاشم اون زنه بالا بکشه و بازم پررو

باشه...
نکته:دلم برای داییم سوخت بچه ها:")
پ ن:
پسر داییم کار نمیکنه، خونواده شو مجبور کرده واسش بنگاه بزنن و

یه دیقه ام تو بنگاه نیست، خونه اجاره کرده گران گران و کردتش

مکان(!)، بزوررر ماشینشو عوض کرد، پلی استیشن میخواست خرید

و هزاران مورد دیگر!

و بله تربیت داییم و زن داییم غلط بوده ولی محبت چی میشه این

وسط؟چطور دلش میاد انقدرر نامهربون باشه؟!

اینم بگم با همه فحشاش و اذیتاش مامانش، داییم، مامان من حتی

خیلی دوستش دارن:)) یه جورایی پسر قندعسلی چیزطلاییشونه!

نکته دوم:

فرآیند پیر شدن آدما منو میترسونه، مثل پژمرده شدن گلت جلوی

چشماته، روزبه روز زرد تر و پژمرده تر و دست آخر مرگ...کاش میشد

فریز کنم زمانو یا کاش زودتر میرفتم و این چیزارو نمیدیدم...اما

زندگی وحشیانه و بی رحمانه در حال حرکته و من؟سرسوزنی مهم

نیست چی فکر میکنم چون دنیا یا بهتر بگم طبیعت کار خودشو

میکنه...

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 20:25

صفحه بندی