نزدیک بود سفرمون کنسل بشه اما نشد و حالا من گیر افتادم
اینجاییکه کولر نیست و کل بدنم خیس عرقه!
شام کالباس مونده ای بود که بهم دل درد داده و قرصی که دارم برای
دردم تاریخ انقضاش تقریبا گذشته...ازونطرف آبی ندارم و مامانم
حاضر نشد بره طبقه پایین تا برام آب بیاره چون بقیه پایین خوابن...
پس مرور میکنیم گرمه، صدای سگ ترسناک میاد، دلم درد میکنه و
تشنمه:") ووو سرم درد میکنه:))
1 زودتر 1 و دلم میخواد گریه کنم...
شلوارلس دراز کشیدم جلو پنجره و هوا گرمه و شر شر عرق میریزم:))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی