دوستم که اومده بود سر شام from رو گذاشتم و از یک جایی به بعد
مثل بچه های کوچک انگشتش رو حلقه کرده بود دور انگشت اشاره
ام و محکم فشار میداد و یک جاییش هم برگشت و محکم سرشو
چسبوند به من و واقعا 1 بود:")
آما هنوز نمیدونم اکتش کیوت بود یا حس ترسش وقتی خودم
نمیترسیدم:)))
و اندر اشکالات رک بودن هم بگم که که سر یک چیزی برگشتم بهش
گفتم اوه پس دوست پسرت اینا خانوادتا به وسایل جلوگیری علاقه و
اعتقادی ندارن!!(چرا زن خب؟!)
دخترداییم هم تو همین چند وقت اخیر گفت تو خیلی راست گو و
حقیقت گویی و این ویژگیت رو دوست دارم و من تو دلم گفتم اما
خودم دوستش ندارم:)))
از همین الان هم دارم تمرین میکنم که وقتی دیدمش اگر موهاش رو
بد رنگ کرده بود باز هم بگم وای چقدر زیباست و مطمئنم نمیتانم:))
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی