خرید بک لینک

اتفاقاتی که تو این چند روز افتاد خوب نبودن و شاید بگید بقیهروزها

خوب بود؟ نه! اما این چند روز بدتر بود...

تو این چند روز نتونستم خوب بخوابم چون تو سفر بودم،نمیتونستم

چراغ اتاق رو روشن بزارم شب ها(عادت دارم به یه نور موقع خواب)

خوابم نمیبرد و وقتی هم خوابم میبرد یک دفعه با تپش قلب یا یه

کابوس از خواب میپریدم و عرق حاصل از گرمای شدید و نبود کولر

رو از تنم پاک میکردم و نگاه میکردم به منظره روبروم که یه خونه

تاریک و درخت ها بودن و حس میکردم اگر خیره بشم احتمالا یه

روح رو میبینم و صدای گرگ ها میترسوندتم و دوباره سعی میکردم

بخوابم(تلاش ناموفق!)

دفعه پیش میزبانمون که سنش بالاس بهم چندبار بخاطر دیر بیدار

شدن تیکه انداخته بود (میدونست شب نشینی داشتیم اما به پسر

داییم چیزی نمیگفت!) و یکم ازین پریدن ها از خواب برای چک کردن

ساعت بود که دیر بیدار نشم...

مامان میگه اشتباه کردیم رفتیم و میگه ما از اون سری قبلی که تو

کرونا رفتیم و 1 شد نباید میرفتیم...

این سری هم دعوا شد:)

دلم میخواد دیتیل دعوا و حس هام رو بنویسم ولی احساس ناتوانی

میکنم، از خودم و آدم ها متعجبم و میترسم از تغییرهامون و از دورو

بودنمون! ازینکه بعد از سال ها ذات یک نفر رو بفهمی و همچنان

آنالیزش کنی و حس کنی نمیفهمی!!

جملات کلیشه ای مامان واقعی ای و ملموس شدن، چقدر واقعی

بودنشون ترسناکه...

مامان تو حرفاش گفت با وجود نقش و حرف هات تو جفت دعواها و

اتفاقاتی که افتاد میفهمم که تو مقصر نبودی و من غمیگنم چون

جمله اش باری رو از رو دوشم برداشت و غمگینم که نیاز به تایید و

دفاعش دارم! انقدرر زیاد:")
+
میترسم نظر مامان درباره مقصر نبودنم برگرده و بهم سرکوفت بزنه

مثل یک دختر بچه شش ساله قلبم فشرده اس و مغز بیست و چند

ساله ام که تغیر آدم هارو در کسری از ثانیه دیده همراه دختر شش

ساله میترسه...
اصلا آیا میشه به کسی اعتماد کرد؟

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1402 ساعت: 8:10

صفحه بندی