مرگ منو نمیترسونه اما فکر کردن به کلمه 1 رعشه تو جونم
میندازه چون معلوم نیست اگه زندگی دیگه ای باشه ما تو چه کالبدی
میایم و چکار قراره بکنیم؟ میوفتیم طبقه های زیر یا طبقه های
اول؟!(the paltform)
اما فکر نیست شدن در آن و کسری از ثانیه و تبدیل شدن به یه
مولکول نمیدونم چی چی منو حتی خوشحال میکنه:)
مامان میگفت ما که شی نیستیم ۵۰۰ سال دیگه از زیر خاک درمون
بیارن و بازم باقی بمونیم که حتی همون اشیا هم فرسوده میشن اما
بحث من فرسودگی جسمی نیست! احساسات زیادی و بیش از اندازه
ان، کانسپت زمین و اتفاقات بدش شت ماجرارو درآورده و نهایتا خب
که چه؟بنظرم یه بیگ بنگ لازم داریم یا حداقل من یه بیگ بنگ
میخوام=)
عا و تازه بدتر از همه گولمون زدن اشرف مخلوقاتین اما نه دوستان
ما بدبخت ترین موجود روی این کره خاکی هستیم به سبب فکر
کردن و مهم ترینش احساس کردن! امان از تموم احساسات لعنتیمون
که یه افسردگیش بدتر از سردرد از پا میندازه...احساس فقدان، ترس،
دوست نداشته شدن، نفرت...تو ماچه عزیزانم تو ماچ!
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی